سپاس ای دوست که به یاد من آمده ای
مرا از این پس در http://iranjoy.com
خواهی یافت.
من به دیدار تو مشتاقم دوست!
مدعی آمده از راه دراز
در بکوبید به صد عشوه و ناز
"در گشایید که من گل بدنم
پاک تر زآبم وآینه تنم"
در بکوبید و جوابی نشنید
آب و آینه در اندوه کشید
بس بکوبید به آن در به تن و سینه و مشت
بس برنجید و به لب راند بسی حرف درشت
.....
گفتمش دوست دگر هیچ مگو
حرف نا پخته چنین سفته مگو
در گلشن جان چون تو بسی گل بشگفت
پژمرده شدند و باغبان هیچ نگفت
صد ناز خریدیم و کسی ناز نکرد
بر در بنشستیم کسی باز نکرد
فریاد کشیدیم و کس از ما نشنود
گویی که در آن خانه کسی هیچ نبود
......
دیدیم شبی پیری از این در بگذشت
بیرون شد در گلشن ای باغ بگشت
فریاد کشیدیم که ای پیر مراد
بسیار نشستیم و کسی در نگشاد
اکنون که تو بگذشتی از این در چو نسیم
با ما سخنی گوی از احوال درون
از قصه عشق و ز حالات جنون
گفتا که بر این در منشینید به امید وصال
باید که به میخانه بمانید به امید کمال
چهل روز بنوشید و برآرید چوکام
آن خانه فرو ریزد و میخانه شود باده و جام
خود را مسپارید به احوال خطا
صد چند بنوشید به امید شفا
چو پاک برستید دگر هیچ نبینید
گر سنگ زنند باده بینید
گر بوسه دهند باده بینید
هرجا که بگردید در آن روز
لبها همه بر پیاله بینید
آنروز هرآنکس نشود مست
ساقی بربایدش دل از دست
چون کام بگیرد از لب یار
مدهوش شود روود به اسرار
چندی که گذشت زین حکایت
وی خود شده ساقی جماعت
ساقی همه را چو خود نماید
تا در پس در کسی نماند
آن کس که رود به کاخ شاهی
باید که بود چو پادشاهی
آن شاه کریم است و نعیم است
هم درگه او باز و عظیم است
این در که کنون بسته بینی
محکم به زمین نشسته بینی
ای دوست بدان همواره بسته است
هم شاه ؛ کلید آن شکسته است
غافل مشو این در خروج است !!
هم دامگه ره عروج است
این گفت برفت جام در دست
آن پیر سپید موی سرمست
زان روز دگر به می، نشستیم
هر جام به غیر می، شکستیم
اینک بنشین و جام درگیر
کام خود از این پیاله برگیر
سرمست شو از می الهی
تا رسته شوی ز هر گناهی
آذرماه ١٣٨١ غلامرضا رشیدی
و فقیه شهر پی پیری می گشت امی
چوپانی شاید
"تو کجایی تا شوم من چاکرت"
و خدا می فهمید باورت هست خدا می فهمید
این مراعات کلام ما را کشت
من فقیه شهرم
درسها را خواندم
من مهندس شده ام
من پلی ساخته ام بین خودم تا به خدا
کسی این کفر مرا می فهمد؟
پی پیری هستم امی
چوپانی شاید
"ای فدای تو همه بزهای من"
کجا توبه کنم ز ایمانی که مرا به زنجیر می کشد آزاد
گاه که در تنهایی باغ شعر می آویزم به گردن لخت شاخه ها !!
مرا به خلسه می برد این شراب تلخ
گناه نانموده را به شعر می کشم
در بند باورم گناه می کنم که شعر می بندم به گردن لخت شاخه های باغ
کلام انا الحق به دار درخت !!
توبه می کنم میان بندهای بسته بر زمین و آسمان
مرا به بندگی ببر
مرا به خلسه می برد این شراب تلخ!
شهریور87
هم بغض سفرکرده
با یاد تو من هرشب
در خاطره ها غرقم
بر پیکرجان من زخم تو تپش دارد
بی آنکه مداوایی در خاطر من باشد
می سوزم و می سازم از شب سحری دیگر
بی آنکه فراموشی در باور من باشد
از شعله ی جان من
خورشید برآید باز
ماه گل روی تو
می تابد و می تابد
بر پیکرجان من
زخم تو تپش دارد
بی آنکه مداوایی در خاطر من باشد
خواهم نمک یادت
بر زخم دلم باشد
خواهم که خیال تو
در جان و دلم باشد
خواهم که شبی دیگر
تب دار تو باشم من
بی آنکه مداوایی
در باور من باشد
می دانم و می دانی
که این رفتن بی برگشت
سهم من بی فرداست
بفرست خیالت را
امشب که دلم با توست
می سوزم و می سازم از شب سحری دیگر
بی آنکه فراموشی در باور من باشد
ای روی تو در چشمم
تا آخر تنهایی
من یاد تو را هر شب
در بستر خود دارم
بفرست خیالت را
حالا که دلم با توست
حالا که در این دنیا
سهم من بی فردا
جادوی خیال توست
بفرست خیالت را
حالا که دلم باتوست
خواهم نمک یادت
بر زخم دلم باشد
خواهم که خیال تو
در جان و دلم باشد
خواهم که شبی دیگر
تب دار تو باشم من
بی آنکه مداوایی
در باور من باشد
هم بغض سفر کرده
این بغض مرا دریاب
بفرست خیالت را
بفرست خیالت را
اينجا ديار من نيست
سگستان است و عجیب که در آن وفا نیست!
خاک هرزه ی حاصلخیزش مدام هفت قلو می زاید
اينجا ديار من نيست سگستان است
من به سگ کشی نیامده ام
بوی خونابه نمی دهم
دم نمي جنبانم
بو نمی کشم
چشمانم باز است
اينجا سگستان است
اينجا ديار من نيست!!!
روز اول
شوق رفتن
ترس تنها موندن
کیف نو کفش تمیز
مقنعه های سفید
روپوش های صورتی
رنگ چادر مشکی
رنگ ناظم
سر صف
یه گلایل سفید
دست مادر دم در
رنگ سبز روشن تخته سیاه
دیوار های رنگ روشن
پرده های سرمه ای
عکس قاب کرده ی نو بالای تخته سیاه
یه معلم که خدا بود واسه من
نیمکت سه نفره
دفتر سفید نقاشی نو
که مادر اسمم روش نوشته بود
بوی پاککن های هفت رنگ تو کلاس
درس اول
به نام خدا
اولین مقش
سختی کشیدن یه خط راست
یه الف یه فاصله
زنگ تفریح تنها...
جیغ و داد دخترا
یه کمی نون و پنیر
یه درخت کاج پیر
گوشه باغچه ی خشک مدرسه
زنگ آخر
مادر
پشت در منتظرم
روز بعد اما
چیزی یادم نمیاد!
ما قصه شیرین عاشقی فراموشمان شده
بس قصه تلخ آدم و لیچارشیطان شنیده ایم
بر حسرت خاطرات روزگاران دور
مجنون جان به بیابان بلا کشیده ایم
صد بار سوگند شکسته ایم و آدمیزاده وار
از میوه ممنوعه مکرر چشیده ایم
هر بار فرو فتاده به دنیای دیگری
شیرین حدیث رسولان به حسرت شنیده ایم
بی روی لیلا بهشت بیابان دیگریست
ما را نرانده است و ما به چشم خود حجاب کشیده ایم
"روزگاری آدما مثل فرشته ها بودن"
همشون لیلی و مجنون؛ شیرین قصه ها بودن
اگه حرفی می نوشتن شعر جاودانه بود
اگه شعری رو می خوندن آخر ترانه بود
چهره شون نقاب نداشت ساده و عارفانه بود
همشون مجنون قصه همشون لیلا بودن
روزگاری آدما مثل فرشته ها بودن
دلاشون دریایی بود مثل خود خدا بزرگ
تو کلام همشون صداقت پدر بزرگ
نه بدی بود نه پلیدی نه گناه
یه خدا بود و یه عشق بود همه جا
آدما طلا بودن خاک پاهاشون به چشمم
وه چه با صفا بودن گرد رداشون به چشمم
روزگاری آدما مثل فرشته ها بودن
همشون مجنون قصه همشون لیلا بودن
روزگاری آدما بهتر از آدما بودن
مثل تندیس مسیحا مثل مصطفی بودن
روزگاری آدما مثل خود خدا بودن
روزگار زودی گذشت و آدما آدم شدن
همگی میوه رو خوردن همه نا محرم شدن
حال امروز دور از اون روزهای دور
اشک تو چشمامون می چرخه وقتی یادمون میآد
که یه روزی آدما مثل فرشته ها بودن
همشون شیرین قصه همشون لیلا بودن
اما من که یادم زلال عاشقانه ترانه رو
خوب می رم می رم میرم تا به دریا برسم
من می خوام برم برم مجنون صحرا ها بشم
من می خوام برم برم تا که خود لیلا بشم
من می خوام برم برم مثل فرشته ها بشم
من می خوام برم برم تا پس اون کوه بزرگ
من می خوام برم برم مثل خود خدا بشم!!
به یاد بهمن علاالدین (مسعود بختیاری) صدای جاودان موسیقی سنتی بختیاری. روحش شاد یادش گرامی
غلامرضا رشیدی
اردیبهشت86
كسي شعري نمي خونه
يا كه يادش نمي مونه اگه شعري رو مي خونه
خبر روي خبر مرده
دلا با غصه بر خورده
كلافهاي بهم خورده
همه با هم گره خورده
خبر روي خبر اومد
بدون عشق بدون شور
بدون لحظه اي احساس
همه شعرها قديمي شد
كسي شعري نمي خونه
يا كه يادش نمي مونه اگه شعري رو مي خونه
همه حرفا پر از تكرار
پر از تكرار ناهنجار
كلافهاي بهم خورده
همه با هم گره خورده
كسي شعري نمي خونه
يا كه يادش نمي مونه اگه شعري رو مي خونه
ترانه زير ضرب ساز
پر از معناي بي حرفي
صداي شاعر بي حرف
صداي شاعر مرده به ياد كس نمي مونه
كسي شاعر نمي مونه
كسي شعري نمي خونه
يا كه يادش نمي مونه اگه شعري رو مي خونه
خبر روي خبر مرده
غزل زير غزل واره
دل بيچاره شاعر
پر از ايهام و اسراره
كسي دل رو نمي بينه
كسي چشمو نمي خونه
كسي چشماش پر از خونه
كسي شعري نمي خونه
يا كه يادش نمي مونه اگه شعري رو مي خونه
كسي شاعره نمي سازه
كسي دل رو نمي بازه
قمارو باختن وباختن
كسي بردن نمي دونه
كسي باختن نمي دونه
كسي ليلا نمي مونه
كسي شعري نمي خونه
يا كه يادش نمي مونه اگه شعري رو مي خونه
همه ذهنا پر از خالي
ترانه ، شعر
ماستمالي
همه شاعر همه مشهور
همه مامور همه معذور
شعور شعر همه در گور
ديگه شعري نمي مونه
كسي شعري نمي خونه
يا كه يادش نمي مونه اگه شعري رو مي خونه
آبان85
آنان كه طعم هجر را چشيده اند
آنان كه شباهنگام
زير درختان اقاقيا نفس كشيده اند
مي دانند
كه عشق وامدار هجر است
و هجر
زائيده ي خيال
خواهم آمد
خواهم آمد
به مهماني چشمان تو
روزي نه چنان دور
و خواهم ماند
تا برويم پاك
در مزرعه ي سبز نگاهت
هردم
در انتهاي دشت
در دوردست خلوتي بكر
سرنهاده آسمان بر سينه زمين
و ز جان مي گويد
كه پس از اين همه سال
تو مپندار كه افسانه ي ما سرد شده
پاييز 81
قاصدک بی خبری!؟ من خبر تازه فراوان دارم
خبر من مشنو و به من هيچ مگو
زود برو
که تو را طاقت بشنيدن اين تازه خبر نيست!!
چرخ هاي شكسته ي يك ارابه
و تا آنجا كه چشم كار مي كند سپيدي برف
نام اين درختان سپيد پوش را نمي دانم
اما صداي گرگها را مي شناسم
زوزه مي كشند
جاي پاي آنها را نديدم
صدايشان نزديك است
جاي پاي مرا ديده اند!!
بهار ۸۳